|
گاهی خوشی گاهی غم
غم ها و خوشی های من
|
چقدر دلم برا اینجا تنگ شده بود. انگار وابستگی خاصی به اینجا و دوستانم پیدا کردم طوری که نمیشه ازش دل کند. این چند وقته خیلی حالم خراب بود. خیلی . شاید از آخرین باری که اینطوری بودم چند سال گذشته باشه. هنوزم خوب نشدم. افسردگی ،گریه ، اعصاب خوردی.... همینطور که نشستم گریه میکنم. قبلا هم اینطوری شده بودم. خیلی سال پیش. اما مدتها بود که دیگه افسردگی نیومده بود سراغم. قوی شده بودم.حالا نمیدونم چی شده که انگار کاملا از انرژی مثبت خالی شدم. از یه طرف کارم خیلی زیاد شده اونم کار بدون درآمد! اینش دیگه خیلی بده. اگه آدم بدونه کار میکنه پول تو دست و بالش هست خوبه اما وقتی کار میکنی و درآمد هم نداری این دیگه تحملش خیلی سخته. ببخشید که بازم از بی پولی مینالم ولی خب همینه که هست... از طرف دیگه آخر اردیبهشت قرادادمون با این خونه تموم شده و هنوز بلاتکلیفیم. این بی خیالی همسر جان دیگه واقعا داره منو میکشه. فکر میکنه قیمت خونه همینطور میمونه! یا شایدم فکر میکنه اگه صبر کنه خونه ارزون تر میشه. ما قبل از عید هم میتونستیم برای خرید خونه اقدام کنیم. یه امتیاز وام بالا داریم که فقط باید این وام رو بگیریم. اما آقای همسر نمیره دنبالش. کار منم نیست. خودش باید بره. از خیلی وقت پیش باید میرفت. حالا خونه ای که ما میخواستیم بخریم 20 تومن رفته روش و مجبوریم بریم یه خیابون پائین تر. هر روز من منتظرم ببینم کی میره دنبال گرفتن این وام اما خبری نیست. این بلاتکلیفیه که اعصابم رو خورد کرده. اگه میدونستم نمیشه خونه بخریم میرفتم دنبال خونه اجاره ای میگشتم اما الان بلاتکلیفم. نمیدونم صاحب خونمون تا کی صداش در نمیاد. اما بالاخره که میاد میگه یا تمدید کنید یا بلند بشید. بی خیالی همسر جان داره منو میکشه...... دیروز صبح برای کاری از دفتر اومدم بیرون یادم رفت کلیدم رو با خودم بردارم. تو خیابون موندم بی کلید! فقط موبایلم دستم بود. زنگ زدم به آقای همسر پشت تلفن حالا گریه کن کی گریه نکن! کلید رو با پیک برام فرستاد دقیقا 43 دقیقه همینطور تو خیابون وایساده بودم تا کلید برسه. اما آخرش این بی خیالی همسر جان منو میکشه. ااااا ، بازم که دارم گریه میکنم. خدایا آخه من چیکار کنم؟ [ دوشنبه یکم خرداد 1391 ] [ 18:37 ] [ شاپرک ]
[ ]
یه زمانی این وبلاگ رو درست کردم که خیلی ذوق نوشتن داشتم. اما الان چند وقتیه که دیگه هیچ ذوقی نیست. این روزا خیلی درگیرم.یعنی بیشتر از اونی که فکرش رو میکردم درگیر کار شدم. مسأله خونه هم خیلی فکرم رو مشغول کرده. خلاصه اینکه اصلا اوضاع و احوال خوبی ندارم. هر شب یه لیست از کارایی که روز بعد باید انجام بدم مینویسم و روز به روز حجم کارم بیشتر میشه. خلاصه اینکه یه مدتی نیستم. نمیدونم چند وقت ولی شاید دوباره برگردم شاید هم برنگردم. هروقت وقت کنم بهتون سر میزنم. از بهارتون لذت ببرید. [ سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 10:6 ] [ شاپرک ]
[ ]
بعضی وقتا فکر میکنم اونایی که کمتر برای زندگی تلاش میکنند ، زندگی بهتری دارن، یا حداقل بدون تلاش اون چیزایی که من میخوام داشته باشم رو دارند. انگار هرچی بیشتر حرص و جوش میخورم و خودم رو اذیت میکنم از اهدافم دورتر میشم. احساس کسی رو دارم که توی یه مرداب گیر افتاده، هرچی بیشتر دست و پا میزنم بیشتر فرو میرم. صبر میکنم و دیگه کاری نمیکنم. شاید یه نفر پیدا بشه دستم رو بگیره و نجاتم بده.
[ یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 ] [ 20:34 ] [ شاپرک ]
[ ]
مانای عزیز از دوران شیرین کودکی نوشته. منم تصمیم گرفتم چند تا خاطره کوچولو از اون دوران تعریف کنم. باشد تا مادرانی که اینجا رو میخونند قدر دختراشون بیاد دستشون. چون کلا خیلیا به مامانم میگفتند این دخترت میخواسته پسر بشه اما دختر شده! خب شما هم اگه یه دخترو بالای درخت ببینید یا روی زمین تیرکمون به دست فکری بهتر از این به سرتون نمیزنه. حتی بزرگ هم که شدم مامانم همیشه نگران بود که چطوری منو شوهر بده! خب از کجا شروع کنم؟ فکر کنم از اولش شروع کنم بهتره. یه خاطره ای که خیلی محو باقی مونده ولی چون تاحالا هزار دفعه مامانم تعریف کرده دیگه همشو حفظم. کلا مامان من عاشق رژ صورتی رنگه. یادمه خالم براش سوغات یه رژ صورتی آورده بود که مامانم خیلی دوستش داشت. شاید همین باعث کنجکاوی من شده بود. آهان همین الان تا یادم نرفته بگم که خواهرم که یه سال از من کوچکتره کاملا برعکس من بود. یه دختر مظلوم و ساکت و همیشه وقتی من میخواستم یه دسته گلی به آب بدم نقشه فرشته رو بازی میکرد و هی به من میگفت این کارو نکن که البته من کار خودمو میکردم. داشتم در مورد اون رژ میگفتم. اون زمان خیلی کوچیک بودم سه یا چهار سالم بود ، به خواهرم گفتم بیا بریم این رژی که مامان انقدر دوست داره ببینیم چطوریه. من در رژ رو باز کردم و شروع کردم باهاش رو صورت خودم و خواهر جان نقاشی کردن پدرم یه دوست دکتر داشت که همیشه وقتی ما مریض میشدیم فقط باید میرفتیم پیش اون و این آقای دکتر هم هر بار یه کیلو آمپول مینوشت. اونم برای من که هنوزم از آمپول میترسم. خواهرم بنده خدا جیکش در نمیومد و هر بار راحت بهش آمپول میزدند. اما امان از وقتی که نوبت من میشد. یه همسایه داشتیم که تو بهداری آمپول زن بود و هر وقت آمپول داشتیم میاوردیمش توی خونه. همیشه وقتی میدیدم بابام داره میره در خونه اونا میرفتم قائم میشدم و خلاصه اینکه همیشه کل خونرو میزاشتم رو سرم از بسکه جیغ میکشیدم. خونه قدیمیمون یه حیاط بزرگ داشت و بابام ته حیاط یه قفس مرغ و خروس داشت. بابام کلا عاشق این بود که خودش جوجه ها رو پرورش بده، واسه همین بیشتر وقتا جوجه داشتیم. هروقت جوجه ها در میومدند ما کلی ذوق میکردیم و باهاشون بازی میکردیم. یه بار که جوجه ها دراومده بودند من میخواستم روشون اسم بزارم، ولی همش با هم قاطیشون میکردم، آخه همشون یه شکل بودن! منم برا اینکه قاطیشون نکنم یه فکر بکر به سرم زد. از تو جعبه نخ و سوزن مامانم نخ های رنگی رو برداشتم و به پای هرکدومشون از یه رنگ نخ بستم. بعد مثلا اسم یکیشون شد آبی، یکیشون شد قرمز و ... هیچکس هم دقت نکرده بود که به پای جوجه ها نخ بسته شده. تا اینکه جوجه ها بزرگتر شدند. یه روز عصر که تو حیاطو آب پاشیده بودیم تا خنک بشه و بساط هندونه و چای عصر به پا بود (یاد اونروزا به خیر) داداشم متوجه شد که انگار جوجه ها میلنگند. وایییییییی، میدونید چی شده بود؟ جوجه ها یه کم که بزرگتر شده بودند اون قسمت از پاشون که نخ دورش بسته شده بود رشد نکرده بود، نخ به طرز وحشتناکی دور پاشون گیر کرده بود و ... خلاصه وضع خیلی بدی درست شده بود. نمیدونید به چه سختی نخارو از پاشون باز کردند و بعضی هاشون همیشه لنگ میزدند. خب اصلا هم لازم نبود فکر کنند کار کی بوده، چون نمیدونم چرا وقتی اتفاقی تو خونه ما میافتاد همه برمیگشتند منو نگاه میکردند. یه بارم وقتی خیلی کوچیک بودم با چسب تموم صفحات دفتر خاطرات خواهر بزرگترم رو به هم چسبونده بودم. تو این دفتر پر از کارت پستال بود. یادتونه که اون زمان بچه ها کارت پستال جمع میکردند؟ دقیقا اون صحنه ای که خواهرم اشک میریخت و سعی میکرد صفحات دفترش رو از هم جدا کنه یادم میاد فکر کنم دیگه بقیه خاطراتم رو نگم بهتره
[ یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391 ] [ 10:53 ] [ شاپرک ]
[ ]
لیسنینگ نوشت:در عجبم که چطور هنوز بعد از 18 سال یادگیری زبان انگلیسی و هفت سال کار کردن با خارجیا ، هروقت رئیسم میگه زنگ بزنم به یه کشور خارجی انقدر میترسم! بزرگترین مشکلم هم فهمیدن حرفای طرف از پشت تلفنه که واقعا سخته. یعنی قشنگ میتونم صحبت کنم اما بسته به لحجه طرف که مال کدوم کشور باشه یه سری از حرفاش رو متوجه نمیشم. دیگه اگه هندی یا چینی باشه که واویلا... هوم نوشت: بازم موعد اجارمون داره سر میاد و از الان من هول و اضطراب دارم. تا آخر اردیبهشت فرصت داریم تصمیم بگیریم. صاحب خونمون که خیلی راحت میگه بیست درصد بزارید رو اجاره و بمونید. اما من دیگه حاضر نیستم تو این خونه بمونم. خونه سر خیابونه و به شدت به سر و صدای خیابون حساس شدم. ضمن اینکه یه خوابه و اگه قصد بچه دار شدن داشته باشیم واقعا جامون تنگه. فعلا همه نیرو و جذبه و انرژیم رو گذاشتم رو جذب یه خونه مناسب. سیسترز نوشت: بازم امروز مامان زنگ زد و گله و شکایت خواهرا رو به من میکرد. خدایا یکی بیاد بگه من این وسط چکارم آخه؟ دایت نوشت: اسفند ماه و ایام عید خیلی هنر کردم و فقط تونستم وزنم رو ثابت نگه دارم. اما الان دوباره با جدیت رژیم رو شروع کردم. نیست یه ماه به خودم سخت نگرفتم حالا یه کم برام سخت شده اما میدونم که زود عادت میکنم. سیستر این لو نوشت: چند دقیقه پیش خواهر شوهر جان زنگ زد گوشی رو برنداشتم.:D آخه حالم رو که نمیخواد بپرسه، میدونم هروقت زنگ میزنه حتما یه کاری باهام داره. از روزی که پایان نامش رو دیدم و فهمیدم از همه دوستان و همکاراش دونه دونه تشکر کرده به جز من بیچاره که دو ساله همه جوره کمکش کردم از دستش عصبانیم. کلی ترجمه براش کردم، کلی تایپ کردم. وقت و بی وقت زنگ میزد ازم کمک میخواست. منم هرکاری از دستم برمیومد براش انجام دادم. خلاصه پایان نامه رو هم براش به انگلیسی ترجمه کردم. یه تشکر خشک و خالی هم نکرد. حالا وقتی اسباب کشی داشتیم بهش میگم بیاد کمک تا جبران شه
[ چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391 ] [ 18:50 ] [ شاپرک ]
[ ]
الان که چند روزی از عید میگذره نمیدونم چرا یه حس عجیبی دارم. شاید بشه گفت اصلا هیچ حسی ندارم! کلا یه جوریه، یه لحظه افسردگی دارم در حد خودکشی! یه لحظه بعد حس بهاری پر از امید و آروز دارم. کاش میدونستم چرا اینطوری شدم. صبح با ضرب و زور پا میشم میرم سر کار. اصلا حس و حال ندارم. فقط دلم میخواد برم خرید!
[ چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391 ] [ 14:53 ] [ شاپرک ]
[ ]
![]() برای همه دوستانم سالی پر از موفقیت و خوشبختی آرزو میکنم. نوروز بر همه خوش باد.
[ دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 ] [ 0:27 ] [ شاپرک ]
[ ]
الان
که اینجا خدمت شما هستم یه جوش رو لپم زده این هوااا. والا خودم که تو
آینه خودم رو میبینم وحشت میکنم. بدترین قسمتش هم اینه که هرکی آدمو میبینه
میگه: اوا چه جوشی بهت زده. البته آقایونش یه جور دیگه میگن مثلا میگن:
چرا لپت باد کرده یا چی تو لپته . همسر جان هم دیروز بهم التیماتوم داده که دیگه حق ندارم بادوم بخورم. آخه این چند وقته گیر داده بودم و هی بادوم میخوردم. خودم هم میدونم بادوم که بخورم بهم جوش میزنه. امسال من هنوزهیچ حسی نسبت به اومدن عید ندارم. فقط یه خورده خونه تکونی کردم. همین! انقدر دلم میخواد راه بیفتم تو بازار و خیابونا خرید کنم، تو نمایشگاه ها سفره هفت سین ببینم، ماهی قرمز بخرم، سبزه بندازم، شیرینی درست کنم ،... ولی هیچچچچچچچچچچ. از صبح تا ظهر سر کارم. ظهر که میرسم خونه تند تند ناهار درست میکنم بعداز ناهار با سرعت ننه لاک پشته یه خورده خونه تکونی میکنم آخر شبم از خستگی هلاکم و فقط دلم میخواد زودتر بخوابم. هنوز نصف کابینت های آشپزخونه مونده. یخچال رو هنوز تمیز نکردم. و کلی کار دیگه که مونده. احتمالا از پنج شنبه برا خودم مرخصی بنویسم و دیگه نیام سر کار تا 14 فروردین. خیلی خستم، خیلی. پارسال عید یه سری از عکسای بچگی های خودم رو از بابام گرفتم. حدود ده تا عکسی میشد. عکسایی که خیلی دوستشون داشتم و بابام گفت ببر پیش خودت باشه. یادمه اومدم خونه و گذاشتمشون لای سر رسید تا سر فرصت بزارم تو آلبوم. ولی نشون به اون نشون که تو همون ایام عید پارسال عکسا گم شدن . خدا میدونه چقدر گشتم ولی انگار آب شدن رفتن تو زمین. اتاقمون رو که خونه تکونی کردیم همش امیدوارم بودم یه جایی پیداشون کنم ولی نیست که نیست. نمیدونم کی از لای سر رسید در آوردم و چیکارشون کردم. یعنی میشه پیدا بشه؟ راستی چهارشنبه سوری به همه خوش بگذره. فقط کاش ترقه نمیزدند.
[ سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390 ] [ 11:7 ] [ شاپرک ]
[ ]
يعني الان دارم از خجالت آب ميشم برم تو زمين. قلبم هم داره تالاپ و تولوپ ميزنه. همسر جان ما براي اينكه من توي دفتر تنها هستم يه وقت كسي مزاحمتي برام ايجاد نكنه يه دونه زنگ بي سيم گرفته كه كليدش رو چسبونده زير ميز من و خود زنگ رو هم گذاشته طبقه پايين دفتر كه يه صندوق قرض الحسنه هست با سه چهار تا كارمند پير و پتل. بعد به اينا سپرده اگه مشكلي برا خانوم من پيش اومد اين زنگ رو ميزنه تا شما به دادش برسيد. الان داشتم پاهام رو زير ميز كش و قوص ميدادم كه مثلا خستگيم در شه اصلا نفهميدم كي پام خورده به زنگ و زنگ خورده! يه دفعه ديدم يكي داره دوان دوان از پله ها مياد بالا و با حالتي سراسيمه درو باز كرده ميگه مشكلي براتون پيش اومده؟ بنده خدا پيش خودش فكر كرده بوده الان يه نفر چاقو رو گذاشته زير گلوي من انقد ترسيده بود كه نگو منم همينطور هاج و واج موندم ميگم مگه زنگ صدا داد؟ ميگه آره ديگه كلي زنگ زدي. واي خدا خيلي خجالت كشيدم تازه پشت سرش يه همكار ديگش هم اومد. اونم هول كرده بود. كلي ازشون معذرت خواهي كردم و بنده خداها رفتن سر كارشون. اما ميترسم چوپان دروغگو بشم يه وقت نكنه راستي راستي آقا دزده بياد اونوقت هرچي من زنگ بزنم اينا محل نزارن. [ سه شنبه شانزدهم اسفند 1390 ] [ 9:58 ] [ شاپرک ]
[ ]
حرص خوردن هاي من از دست آقاي همسر عزيز تمومي نداره. يعني هر روزي يه كار جديدي ميكنه كه تا چند وقت خوراك حرص خوردن من تإمين ميشه. دستش هم درد نكنه كه انقدر به فكر منه! جونم براتون بگه كه اين همسر جان ما دوست و رفيق زيادي نداره اما يه دوست از دوران دانشگاه داره كه هنوز گه گاهي با هم در تماس هستند. اين دوست جان ايشون البته ازدواج كرده و يه بچه هم داره. خب من كه بعد از ظهرا نميام دفتر خود همسر جان مياد و من از اون چه كه در اين مكان ميگذره بي خبرم. نگو اينكه بعد از ظهرا اين رفيق همسر جان ميومده اينجا و خلاصه اينكه ايشون شغل ثابتي رو كه داشته ول كرده تا بياد اينجا براي همسر ما بازاريابي كنه. ولي متإسفانه نميدونم همسر ما چي به ايشون گفته كه ايشون توهم شراكت گرفته. طوري كه ميخواد همسرش رو هم وارد اين كار كنه. البته خب اگه بازاريابي كنند كه خوبه هم به نفع ماست هم به نفع خودشون. اما نميدونم چه قراري بين خودشون گذاشتن كه اين آقا اصرار داره همسرش رو از صبح تا ظهر بفرسته اينجا پيش من! اونوقت اين يعني چي؟ به همسر جان ميگم اين خانوم از صبح تا ظهر بياد پيش من بشينه كه چي بشه؟ ميگه ميخوام از تو كار ياد بگيره. بهش ميگم ميدوني كه من اونجا كلي كار دارم. ميخواي ايشون بياد اونجا حقوق بهش بدي؟ ميگه نه اصلا فقط بياد اونجا كه كار ياد بگيره. خداييش يعني اين همسر جان فقط ميخواد منو حرص بده. آخه ما كه اينجا مشتري نداريم. اصلا كاري نيست كه ايشون بخواد ياد بگيره. اصلا من خودم چي بلدم كه تازه بخوام به يكي ديگه هم ياد بدم. ديروز دختره اومده اينجا از صبح تا ظهر يه ريز حرف زد. يعني نزاشت به هيچ كاريم برسم. ساعت ۱۲ و نيم زنگ زد به شوهرش كه تو خونه مونده بود بچشون رو نگه داره از حرفاشون فهميدم شوهرش بهش ميگه هروقت شيوا رفت تو هم برو. تو رو خدا يكي به من بگه اين يعني چي؟ خودش هم ديد كه اينجا هيچكاري نيست. تا آخر وقت اينجا بمونه كه چي بشه؟ امروز صبح هم زنگ زده ميگه من امروز نميتونم بيام زنگ زدم كه يه وقت نگرانم نشيد! بعدش هم ميگه اما قول ميدم روزاي ديگه از صبح بيام اونجا. (آيكون محكم سر به ديوار كوبيدن) امشب بايد با همسر جان درست و حسابي گفتمان كنم. ما كه اينجا الان نميتونيم به كسي حقوق بديم. اين خانوم بياد اينجا به غير از اينكه مزاحم كار من ميشه هيچي ديگه نداره. همون بهتر بشينه تو خونه بچش رو نگه داره. والا به خدا! توضيح اضافه: ايني كه ميگم اينجا كلي كار دارم كار خودم هست نه كار بيمه وگرنه براي بيمه كه هيچي مشتري نداريم. واسه همينم نميخوام اين خانوم اينجا باشه و از كار من سر دربياره. پی نوشت: خب مثل اینکه فعلا قضیه حل شده. الان آقای همسر گفت با دوستش صحبت کرده و گفته به خانومش بگه فعلا نیاد اونجا. اگرم دوست داره کاری کنه بعد از ظهر بیاد تا خود آقای همسر بهش بازاریابی یاد بده. خدا رو شکر [ دوشنبه پانزدهم اسفند 1390 ] [ 11:55 ] [ شاپرک ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |